داستان طنز

داستان طنز مرد میانسال

تو خیابون یه مرد میانسالی جلومو گرفت , گفت. آقا ببخشید, مادر من تو اون آسایشگاه روبرو نگهداری میشه, من روم نمیشه چشم تو چشمش بشم چون زنم مجبورم کرد ببرمش اونجا, این امانتی رو اگه از قول من بهش بدید خیلی لطف کردید. قبول کردم و کلی هم نصیحتش کردم که مادرته بابا, اونم ابراز پشیمونی کرد و رفتم داخل آسایشگاه, پیر زن رو پیدا کردم, گفتم این امانتی مال شماس, گفت حامد پسرم تویی؟. گفتم نه مادر, دیدم دوباره گفت حامد تویی مادر؟. دلم نیومد این سری بگم نه , گفتم آره, پیرزنه داد زن میدونستم منو تنها نمی ذاری,. شروع کرد با ذوق به صدا کردن پرستار که دیدی پسر من

ادامه مطلب ...
متن جالب و خنده دار شوخی با حافظ

یک سفر دانشجویی با دوستان رفته بودیم شهر زیبای شیراز، خیلی خیلی خوش گذشت، همیشه دوست داشتم شیراز رو ببینم موقعی که رسیدیم بعد از استراحت با دوستام رفتیم حافظیه سر مزار حضرت حافظ …. ما شش تا دختر مجرد بودیم که زد به سرمون فال حافظ بگیریم!!!. بعد از این که همگی یک دور فال گرفتیم به شوخی گفتم:. بچه ها بیاید ببینیم اگه حافظ زنده بود کدوم یکی ازما رو میگرفت؟ با کدوم یکی از ما ازدواج می کرد!!!. بعد از نیت کردن و باز کردن فال داشتم شعر رو می خوندم که رسیدم به قسمت حسابی کپ کردم!!! چشام ازشدت تعجب چهار تاشد. زبونم کلا بند اومده بود … چیزی که می دیدم ر

متن جالب خنده دار متن جالب خنده متن جالب و خنده دار

ادامه مطلب ...
من و افسوس گاو !

ﯾﻪ بار با سرعت زیاد ﺗﻮ ﺟﺎﺩﻩ ﺷﻤﺎﻝ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻣﯿﺮﻓﺘﻢ،. ﯾﻪ ﺩﻓﻪ ﯾﻪ ﮔﺎﻭ ﭘﺮﯾﺪ ﻭﺳﻂ ﺟﺎﺩﻩ !. ﻣﻨﻢ ﻣﺤﮑﻢ ﺯﺩﻡ ﺭﻭ ﺗﺮﻣﺰ ﻭ ﺧﯿﻠﯽ ﺷﺎﮐﯽ ﺷﺪﻡ !. ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩﻡ ﺑﻪ ﺑﻮﻕ ﺯﺩﻥ، ﺩﯾﺪﻡ گاوه ﻫﻤﯿﻨﺠﻮﺭﯼ ﻭﺍﯾﺴﺎﺩﻩ ﻭﺳﻂ ﺟﺎﺩﻩ و. ﻋﯿﻦ ﺑﺰ ﺩﺍﺭﻩ ﻣﻨﻮ ﻧﯿﮕﺎ ﻣﯿﮑﻨﻪ …. ﯾﻌﻨﯽ ﺩﺭﮔﯿﺮ ﺟﺬﺑه اﺶ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ !. ﺍﻭﻣﺪﻡ ﭘﯿﺎﺩﻩ ﺷﻢ ؛ ﺩﯾﺪﻡ ﮔﺎﻭﻩ ﯾﻪ ﻧﮕﺎ ﺑﻪ ﻣﻦ ﮐﺮﺩ، ﯾﻪ ﻧﮕﺎ ﺑﻪ ﺗﺎﺑﻠﻮﯼ ﻣﺤﻞ ﻋﺒﻮﺭ ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ!. ﺑﻌﺪ ﯾﻪ ﺳﺮﯼ ﺑﻪ ﻧﺸﻮﻧﻪ ﺍﻓﺴﻮﺱ ﺗﮑﻮﻥ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺭﻓﺖ !. برای دیدن داستان طنز دیگر روی لینک زیر کلیک کنید:. داستان طنز. <!-- LikeBtn. com BEGIN --><!-- LikeBtn. com END -->. - پورتال آسمونی Asemooni. com.

ادامه مطلب ...
داستان کوتاه چند می فروشی؟؟ (طنز)

مرد کشاورزی یک زن نق نقو داشت که از صبح تا نصف شب در مورد چیزی شکایت میکرد. تنها زمان آسایش مرد زمانی بود که با قاطر پیرش در مزرعه شخم میزد. یک روز، وقتی که همسرش برایش ناهار آورد، کشاورز قاطر پیر را به زیر سایه ای راند و شروع به خوردن ناهار خود کرد. بلافاصله همسر نق نقو مثل همیشه شکایت را آغاز کرد. ناگهان قاطر پیر با هر دو پای عقبی لگدی به پشت سر زن زد که در دم کشته شد. در مراسم تشییع جنازه چند روز بعد، کشیش متوجه چیز عجیبی شد. هر وقت… یک زن عزادار برای تسلیت گویی به مرد کشاورز نزدیک میشد، مرد گوش میداد و بنشانه تصدیق سر خود را بالا و پا

داستان کوتاه طنز داستان کوتاه طنز 18 چند داستان طنز

ادامه مطلب ...
داستان بامزه و طنز کلاه فروش

روزی کلاه فروشی از جنگلی می گذشت. تصمیم گرفت مدتی زیر درختی استراحت کند. لذا کلاه ها را کنار گذاشت و خوابید. وقتی بیدار شد متوجه شدکه کلاه ها نیست. بالای سرش را نگاه کرد. تعدادی میمون را دید که کلاهها را برداشته اند و بر سرشان گذاشته اند!!!. فکر کرد که چگونه کلاه ها را پس بگیرد. در حال فکر کردن اتفاقی سرش را خاراند و دید که میمون ها هم همین کار را کردند. او کلاه را از سرش برداشت و دید که میمون ها هم از او تقلید کردند. به فکرش رسید که کلاه خود را روی زمین پرت کند. لذا این کار را کرد. میمونها هم کلاه ها را بطرف زمین پرت کردند و او همه کلاه ها

داستان بامزه و طنز داستان طنز بامزه داستان های طنز بامزه

ادامه مطلب ...
گفتگو جالب بین اینشتین و مریلین مونرو (طنز)

می‌گویند:. “مریلین مونرو ” وقتی نامه‌ای به “البرت اینشتین‌” نوشت:. «فکرش را بکن که اگر من و تو ازدواج کنیم بچه‌هایمان به زیبایی من و هوش و نبوغ تو… چه محشری می‌شوند!». “اینشتین” در جواب نوشت:. «ممنون از این همه لطف و دست و دلبازی خانوم. واقعا هم که چه غوغایی می‌شود! ولی این یک روی سکه است، فکرش را بکنید که اگر قضیه بر عکس شود چه رسوایی بزرگی بر پا می‌شود!!». - پورتال آسمونی Asemooni. com.

ادامه مطلب ...
بازهم اسید پاشی این بار در یک منزل مسکونی

امروز صبح ساعت ۸ ،پس از اینکه مرد خانه ، جهت خرید ملزومات خانه را ترک کرد زن خانه به اسم سکینه ۳۲ ساله این عمل را انجام داد که منجر به پاک شدن سنگ توالت و باز شدن چاه دستشویی شد (:. - پورتال آسمونی Asemooni. com.

ادامه مطلب ...
داستان طنز اقامت آمریکا

ﭘﯿﺮﺯﻥ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﺍﺯ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﻣﯿﺎﺩ ﺁﻣﺮﯾﮑﺎ ﭘﯿﺶ نوه اش ﻭ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﻣﯿﮕﯿﺮﻩ ﺷﻬﺮﻭﻧﺪ ﺁﻣﺮﯾﮑﺎﯾﯽ ﺑﺸﻪ. ﺍﻣﺎ ﺍﻭﻧﺠﺎ ﻣﯿﮕﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺷﻬﺮﻭﻧﺪ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺑﺸﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ پنج ﺳﻮﺍﻝ ﺟﻮﺍﺏ ﺑﺪﯼ ﻭ ﺍﮔﺮ ﺑﺘﻮﻧﯽ ﺑﻪ ﭼﻬﺎﺭ ﺗﺎﺵ ﭘﺎﺳﺦ ﺻﺤﯿﺢ ﺑﺪﯼ ﻣﯿﺘﻮﻧﯽ ﺷﻬﺮﻭﻧﺪﻣﻮﻥ ﺑﺸﯽ. نوه اش ﻣﯿﮕﻪ ﻣﺎﺩﺭﺑﺰﺭﮔﻢ ﺍﻧﮕﻠﯿﺴﯿﺶ ﺧﻮﺏ ﻧﯿﺴﺖ ﺷﻤﺎ ﺳﻮﺍﻝ ﺭﻭ ﺑﭙﺮﺳﯿﻦ ﻣﻦ ﺑﺮﺍﺵ ﺗﺮﺟﻤﻪ ﻣﯿﮑﻨﻢ. ﺍﻭﻧﺎﻫﻢ ﻣﯿﮕﻦ ﺑﺎﺷﻪ ﻭ ﺳﻮﺍﻻ ﺭﻭ ﺷﺮﻭﻉ ﻣﯿﮑﻨﻦ. ۱- ﭘﺎﯾﺘﺨﺖ ﺁﻣﺮﯾﮑﺎ ﮐﺠﺎﺳﺖ؟. ﭘﺴﺮﺵ ﺗﺮﺟﻤﻪ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﻣﻦ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﺗﻮ ﮐﺪﻭﻡ ﺷﻬﺮ ﺁﻣﺮﯾﮑﺎ ﺑﻮﺩﻡ؟. ﭘﯿﺮﺯﻧﻪ ﻣﯿﮕﻪ :ﻭﺍﺷﻨﮕﺘﻮﻥ. ﻣﯿﮕﻦ ﺩﺭﺳﺘﻪ ﻭ ﺳﻮﺍﻝ ﺑﻌﺪﯼ. ۲- ﺭﻭﺯ ﺍﺳﺘﻘﻼﻝ ﺁﻣﺮﯾﮑﺎ ﮐﯽ ﺍﺳﺖ؟. ﭘﺴﺮﺵ ﺗﺮﺟﻤﻪ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﻧﯿﻮﻣﻦ ﺷﺎﭖ ﮐﯽ ﺣﺮﺍﺝ ﻣﯿﮑﻨﻪ؟؟. ﭘﯿﺮﺯﻧﻪ ﻣﯿﮕﻪ ۴ ﺟﻮﻻﯼ. ﻣ

ادامه مطلب ...
توهم یک مرد (داستان طنز)

مردی , شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال اطرف اردبیل، جای این که از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می گفت؛ جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه!. این‌طوری تعریف می‌کنه: من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی، ٢٠کیلومتر از جاده دور شده بودم که یهو ماشینم خاموش شد و هر کاری کردم روشن نمیشد. وسط جنگل، داره شب میشه، نم بارون هم گرفت. اومدم بیرون یکمی با موتور ور رفتم دیدم نه می‌بینم، نه از موتور ماشین سر در می‌ارم!. راه افتادم تو دل جنگل، راست جاده خاکی رو گرفتم و مسیرم رو ادامه دادم. دیگه بارون حسابی تند شده بود. با یه صدایی

داستان توهم یک مرد داستان یک مرد یک داستان طنز

ادامه مطلب ...
کدوم صندلی ؟!

آسمونی : یه روز یه استاد فلسفه میاد سر کلاس و به دانشجوهاش میگه: «امروز میخوام ازتون امتحان بگیرم ببینم درسهایی رو که تا حالا بهتون دادمو خوب یاد گرفتین یا نه…!». بعد یه صندلی میاره و میذاره جلوی کلاس و به دانشجوها میگه: «با توجه به مطالبی که من تا به امروز بهتون درس دادم، ثابت کنید که این صندلی وجود نداره!». دانشجوها به هم نگاه کردن و همه شروع کردن به نوشتن روی برگه. بعد از چند لحظه یکی از دانشجوها برگه شو داد و از کلاس خارج شد. روزی که نمره ها اعلام شده بود، بالاترین نمره رو همون دانشجو گرفته بود!. اون فقط رو برگه اش یه جمله نوشته بود: «کدوم

ادامه مطلب ...
داستان طنز تلافی مردها

آسمونی : زنی مشغول درست کردن تخم مرغ برای صبحانه بود. ناگهان شوهرش سراسیمه وارد آشپزخانه شد و داد زد : مواظب باش ، مواظب باش ، یه کم بیشتر کره توش بریز. وای خدای من ، خیلی زیاد درست کردی … حالا برش گردون … زود باش باید بیشتر کره بریزی … وای خدای من از کجا باید کره بیشتر بیاریم ؟؟. دارن می‌سوزن مواظب باش ، گفتم مواظب باش ! هیچ وقت موقع غذا پختن به حرفهای من گوش نمی‌کنی … هیچ وقت!! برشون گردون ! زود باش ! دیوونه شدی ؟؟؟؟. عقلتو از دست دادی ؟؟؟ یادت رفته بهشون نمک بزنی … نمک بزن … نمک …. زن به او زل زده و ناگهان گفت : خدای بزرگ چه اتفاقی برات افتا

ادامه مطلب ...
داستان خنده دار انگلیسی

A Persian grandma just came from Iran and wanted to become a citizen in the United States. She took her grandson with her to take her citizenship exam. The immigration officer told the Persian woman that he had to ask 4 simple questions about America and if she answer them correctly, she would become a citizen. She said, “OK, but I no speak English, I bringing my grandson”. the man said,” OK, so he will translate. Now for your first question. What is the capital of America -. The Iranian woman’s grandson told her: “esme shahri ke alan toosh has

داستان خنده دار داستان خنده دار انگلیسی داستان انگلیسی خنده دار

ادامه مطلب ...
داستان جالب پیوند مغز

آسمونی : بالاخره دکتر وارد شد ، با نگاهی خسته ، ناراحت و جدی . دکتر در حالی که قیافه نگرانی به خودش گرفته بود. گفت : متاسفم که باید حامل خبر بدی براتون باشم. تنها امیدی که در حال حاضر برای عزیزتون باقی مونده، پیوند مغزه . این عمل ، کاملا در مرحله آزمایش ، ریسکی و خطرناکه. ولی در عین حال راه دیگه ای هم وجود نداره. بیمه کل هزینه عمل را پرداخت میکنه ولی هزینه مغز رو خودتون باید پرداخت کنین . اعضا خانواده در سکوت مطلق به گفته های دکتر گوش می کردن. بعد از مدتی بالاخره یکیشون پرسید :خب قیمت یه مغز چنده؟. دکتر بلافاصله جواب داد : “۵۰۰۰$ برای مغز یک مر

ادامه مطلب ...
درد دل یک بزاز اصفهانی (طنــز)

متن زیر گردآوری شده از درد و دل یک بزاز اصفهانی در مورد نارضایتی از مشتریان خود به لهجه شیرین اصفهانی می باشد. خانووم… بعد از این که هفت هشت دفعه، هی اومدس و رفته س و دیده س و نخریدس، بالاخره، باری آخر که اومدس، یه دفعه دیگه هم پارچه را دیدس، این دفعه، کم و بیش پسندیده س و خبری مرگش خریدس. برده س، برا اینکه بعداً آب نرد و کوچیک نشد، پارچه را شسته س، بعدش بریده س، داده س خیاط براش دوخته س، پوشیده اس، باهاش رفته اس عروسی، تو عروسی کلی پز داده س، قر داده س، رقصیده س،……. بعدش رفته س خونه، کلی توش نیشسته س و غلطیده س و کپیده س. یه چند روز بعد دلشو ز

ادامه مطلب ...
دفتر خاطرات (طنز)

یکی از دوستام با یه دختر خیلی خوب و پولدار دوست شده بود و تصمیم داشت هر طور شده باهاش عروسی کنه ، تو یه مهمونی یه دفعه از دهنش پرید که ۵ ساله دفتر خاطرات داره و همه چیزشو توش می نویسه ، دختره هم گیر داد که دفتر خاطراتتو بده من بخونم !!. از فردای اون روز نشستیم به نوشتنه یه دفتر خاطرات تقلبی واسش ! من وظیفه قدیمی جلوه دادنشو داشتم ، ۱۰ جور خودکار واسش عوض کردم ، پوست پرتقال مالیدم به بعضی برگاش …، چایی ریختم روش و گل گذاشتم لای برگه ها و…. اونم تا میتونست خودشو خوب نشون داد و همش نوشت از تنهایی و من با هیچ دختری دوست نیستمو خیلی پاکم و اصلا دنبا

دفتر خاطرات دفتر خاطرات من خاطرات طنز

ادامه مطلب ...
مرگ و مرد (طنز)

یارو نشسته بود داشت تلویزیون میدید که یهو مرگ اومد پیشش …. مرگ گفت : الان نوبت توئه که ببرمت . مرده یه کم آشفته شد و گفت : داداش اگه راه داره بیخیال ما بشو بذار واسه بعدا …. مرگ : نه اصلا راه نداره. همه چی طبق برنامست. طبق لیست من الان نوبت توئه …. مرده گفت : حدداقل بذار یه شربت بیارم خستگیت در بره بعد جونمو بگیر …. مرگ قبول کرد و مرده رفت شربت بیاره. توی شربت ۲ تا قرص خواب خیلی قوی ریخت …. مرگ وقتی شربته رو خورد به خواب عمیقی فرو رفت . مرده وقتی مرگ خواب بود لیستو برداشت اسمشو پاک کرد نوشت آخر لیست . و منتظر شد تا مرگ بیدار شه …. مرگ وقتی

مرگ مرد مرگ طنز مرگ و طنز

ادامه مطلب ...
کله پاچه

روزی مردی پسر کوچکش را به بازار فرستاد تا کله‌ی پخته‌ی گوسفند بخرد و به خانه بیاورد. کودک کله را خرید اما بوی خوش آن برای کودک گرسنه قابل تحمل نبود، پس به گوشه‌ای رفت و گوشت و مغز و چشم و زبان آن را خورد و بعد استخوان‌های آن را در نان پیچید و با خود به خانه آورد. وقتی پدر نان را گشود و با استخوان‌های سر گوسفند رو به رو شد به پسر گفت:. ـ چشم‌های او کجاست؟. کودک گفت: این گوسفند کور بوده است!. ـ زبان او کجاست؟. ـ این گوسفند لال بوده است!. ـ هرچه می‌گویی قبول، اما مغز او کجاست؟. ـ این گوسفند مغزش را در آموزش به گوسفندهای دیگر از دست داده است. پدر

کله پاچه

ادامه مطلب ...
آرزوهای یک زن

خانمی در زمین گلف مشغول بازی بود. ضربه ای به توپ زد که باعث پرتاب توپ به درون بیشه زارکنار زمین شد. خانم برای پیدا کردن توپ به بیشه زار رفت که ناگهان با صحنه ای روبرو شد……. قورباغه ای در تله ای گرفتار بود. قورباغه حرف می زد! رو به خانم گفت؛ اگر مرا از بند آزاد کنی، سه آرزویت را برآورده می کنم. خانم ذوق زده شد و سریع قورباغه را آزاد کرد. قورباغه به او گفت؛ نذاشتی شرایط برآورده کردن آرزوها را بگویم. هر آرزویی که برایت برآورده کردم، ۱۰ برابر آنرا برای همسرت برآورده می کنم!. خانم کمی تامل کرد و گفت؛ مشکلی ندارد. آرزوی اول خود را گفت؛ من می خوا

آرزوهای یک زن یک زن

ادامه مطلب ...
راز صدا در صومعه (طنز)

اتومبیل مردی که به تنهایی سفر می کرد در نزدیکی صومعه ای خراب شد. مرد به سمت صومعه حرکت کرد و به رئیس صومعه گفت : «ماشین من خراب شده. آیا می توانم شب را اینجا بمانم؟ ». رئیس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت کرد. شب به او شام دادند و حتی ماشین او را تعمیر کردند. شب هنگام وقتی مرد می خواست بخوابد صدای عجیبی شنید. صدای که تا قبل از آن هرگز نشنیده بود . صبح فردا از راهبان صومعه پرسید که صدای دیشب چه بوده ، اما آنها به وی گفتند:. « ما نمی توانیم این را به تو بگوییم چون تو یک راهب نیستی». مرد با نا امیدی از آنها تشکر کرد و آنجا را ترک کرد. چند سال

راز صدا در صومعه

ادامه مطلب ...
زندگی زناشویی به دور از دعوا (خنده دار)

یک روز از یک زوج خوشبخت سوال کردم. دلیل موفقیت شما در چیست ؟ چرا هیچ وقت با هم دعوا نمی‌کنید؟. آقاهه پاسخ داد: من و خانمم از روز اول حد و حدود خودمان را مشخص کردیم. قرار شد خانم بنده فقط در مورد مسائل جزئی حق اظهار نظر داشته باشه و من هم به عنوان یک آقا در مورد مسائل کلی نظر بدهم!. گفتم: آفرین! زنده‌باد ! تو آبروی همه‌ی مردها را خریده‌ای ! من بهت افتخار می‌کنم. حالا این مسائل جزئی که خانمت در مورد اونها حق اظهارنظر داره، چیه ؟. آقاهه گفت: مسائل بی‌اهمیتی مثل این که ما با کی رفت ‌و‌ آمد کنیم، چند تا بچه داشته باشیم، کجا زندگی کنیم، کی خانه بخریم

زندگی زناشویی به دور از دعوا زندگی خنده دار زندگی خنده دار من

ادامه مطلب ...

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه